به آرامی سخن داد
که این تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شد با بهت
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید اگر یک فرد انسان واحد یک بود
باز هم یک با یک برابر بود
سکوت موحشی بود وسوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری باز هم یک با یک برابر بود
و اوبا پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور وزر داشت بالا بود
وآنکه قلبی پاک ودستی فاقد از زر داشت پست تر بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
حال می پرسیم
یک اگر با یک برابربود
نان و مال مفت خواران در کجا آماده می گردید
یا کی کی؟ دیوار چین را بنا می کرد
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کسی آزادگان را قفس می کرد
معلم ناله اسان گفت:
بچه در جزوه های خود بنویسید
که یک با یک برابر نیست
+ نوشته شده در
Mon 21 Jun 2010ساعت   توسط
|
نامت چه بود؟
آدم
فرزند؟
من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت
محل تولد؟
بهشت پاك
اینك محل سكونت؟
زمین خاك
آن چیست بر گرده نهادی؟
امانت است
قدت؟
روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به روی خاك
اعضاء خانواده؟
حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك
روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق
رنگت؟
اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه
چشمت؟
رنگی به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان
وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم دئر هوای دوست ... نه آ نچنان وزین كه نشینم بر این خاك
جنست ؟
نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا
شغلت ؟
در كار كشت امیدم
شاكی تو ؟
خدا
نام وكیل ؟
آن هم خدا
جرمت؟
یك سیب از درخت وسوسه
تنها همین ؟
همین
!!!!
حكمت؟
تبعید در زمین
همدست در گناه؟
حوای آشنا
ترسیده ای؟
كمی
ز چه؟
كه شوم اسیر خاك
آیا كسی به ملاقاتت آمده؟
بلی
كه؟
گاهی فقط خدا
داری گلایه ای؟
دیگر گلایه نه؟، ولی...
ولی چه ؟
حكمی چنین آن هم یك گناه!!؟
دلتنگ گشته ای ؟
زیاد
برای كه؟
تنها خدا
آورده ای سند؟
بلی
چه ؟
دو قطره اشك
داری تو ضامنی؟
بلی
چه كسی ؟
تنها كسم خدا
در آ خرین دفاع؟
می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا
+ نوشته شده در
Tue 1 Jun 2010ساعت   توسط
|
شبي خلاصه مي كنم نگاه سرد جاده را
و سايه اي كه مي كشد مسافري پياده را
چه بي صدا رسيده ام به شهر سرد بغض ها
تو باز هم شكسته اي سكوت بي اراده را
تو آمدي و كوچه هم دوباره حرف مي زند
بيا بخوان برايمان ترانه هاي ساده را
دوباره باد مي وزد به تك درخت روح من
و شعر مي كند غزل دو اشك اوفتاده را
دم غروب مي رسم به ايستگاه آخري
كه شب سوار مي كند مسافر پياده را
+ نوشته شده در
Sat 22 May 2010ساعت   توسط
|
در هفته دو روز است که هیچ گاه نباید نگرانشان باشیم . یکی از ان روزها دیروز است با تمام اشتباهات و غمها و دلواپسی هایش .دیروز برای همیشه گذشته است و خارج از کنترل ماست .
تمام ثروت های دنیا قادر به بازگرداندن دیروز نیست....دیروز تمام شده است.
روز دیگری که نباید نگرانش باشیم فردا است با تمام مبارزاتش مسوولیت ها امیدها و اعمال ناشناخته اش.فردا خارج از کنترل ماست.
خورشید فردا با تمام شکوه و جلالش در پشت ماسکی از ابر طلوع خواهد کرد.در هر حال طلوع خواهد کرد و تا ان موقع هیچ ضمانتی برای فردا نداریم.چراکه فردا هنوز زاده نشده.
پس فقط یک روز می ماندامروز.هر کسی فقط در میدان نبرد یک روزمی تواند بجنگد.
امروز زمانی است که مسوولیت های دیروز را همراه داریم .تجارب امروز نیست که مردمان را دیوانه می کند بلکه افسوس جانگداز کارهای انجام نشده دیروز و بیم از اتفاقاتی است که فردا ممکن است رخ دهند.
امـــــــــــــروز را به بهترین نحو ممکن بساز و ففط در یک روز زندگی کن
+ نوشته شده در
Fri 7 May 2010ساعت   توسط
|
یک روز گرم شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن برگهای ضعیف وکم طاقت جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند.
شاخه چندین بار این کار را ددمنشانه و با غرور خاصی تکرار کرد تا این که تمام برگها جدا شدند وشاخه از کارش بسیار لذ ت برد . برگی سبز درشت وزیبا به انتهای شاخه محکم چسبیده بودو همچنان در مقابل افتادن مقاومت می کرد.
باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه خشکی که می رسید آن را از بیخ جدا می کرد .
وقتی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با دیدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد .
بعد از رفتن باغبان مشاجره بین شاخه و برگ با لا گرفت و بلاخره شاخه با تمام قدرت خودش را تکان داد تا اینکه برگ از شاخه جدا شد و روی زمین افتاد.
باغبان در راه برگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد بی درنگ آن را قطع کرد.
شاخه بر روی زمین افتاد ناگهان صدای برگ جوان را شنید که می گفت اگر چه به خیالت زندگی ناچیزم در دست تو بود ولی همین خیال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه حیاتت من بود.
+ نوشته شده در
Fri 30 Apr 2010ساعت   توسط
|
+ نوشته شده در
Mon 26 Apr 2010ساعت   توسط

اول از همه تولد دوست جونمو "سحرم" تبریک میگم.

در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده
مهرتدریس کنند
و بگویند خدا
خالق زیبایی
و سراینده ی عشق
آفریننده ی ماست
مهربانیسشت که مارا به نکویی
دانایی
زیبایی
و به خود می خواند
جنتی دارد نزدیک.زیبا و بزرگ
دوزخی دارد به گمانم
کوچک و بعید
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
و ریاضی با شعر
همه را با تشویق تدریس کنند
از کتاب تاریخ جنگ را بردارند
در کلاس انشا
هرکسی حرف دلش را بزند
غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند
زنگ نقاشی تکرار شود
رنگ را دراییز تعلیم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن آخر وقت
به زبانی ساده
شعر تدریس کنند
و بگویند تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما
+ نوشته شده در
Mon 26 Apr 2010ساعت   توسط
|
مردی با خدا زمزمه کرد:
خدایا با من حرف بزن .یک بلبل شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید.
مرد فریاد براورد خدایا با من حرف بزن.آذرخش در آسمان غرید اما مرد اعتنایی نکرد.
مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت :خدایا پس کجایی؟؟؟؟؟؟؟بگذار تو را ببینم....
ستاره ای درخشید اما مرد ندید.
مرد فریاد کشید "خدایا یک معجزه به من نشان بده..."کودکی متولد شدو اما باز توجهی نکرد.
مرد در نهایت یاس فرید زد خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم....از تو خواهش می کنم....
پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد...
ما خدا رو گم میکنیم در حالی که او در کنار نفس های ما جریان دارد...خدا در اغلب شادی های ما سهیم نیست.....
تا به حال چند بار خوشی هایت را آرام و بی بهانه به او گفته ای؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تا به حال به او گفته ای که چقدر خوشبختی؟؟؟؟؟؟؟
که چقدر همه چیز خوب است؟؟؟ که چه قدرخوب که او هست؟؟؟؟؟
خدا همراه همیشگی سختی ها و خستگی های ماست.زمانی که خسته و درمانده به طرفش می
رویم خیال می کنیم تنها زمانی که به خواسته خود برسیم او ما را دیده و حس کرده اما...........
گاهی بی پاسخ گذاشتن برخی از خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه ی او به ماست
+ نوشته شده در
Fri 16 Apr 2010ساعت   توسط
|
دل من چه خردسال است!!..
ساده مي نگرد!.. ساده مي خندد!.. ساده مي پوشد!..
دل من از تبار ديوارهاي كاهگلي ست..
ساده مي افتد..، ساده مي شكند..، ساده مي ميرد..
دل من تنها، تنها، سخت مي گيرد......
+ نوشته شده در
Tue 13 Apr 2010ساعت   توسط
|
روزگاری پرواز را نمی شناختم
و با آسمان بیگانه بودم
گمان می کردم زندگی یعنی :قفس.کمی آب و دانه
و یک پرنده دل مرده با بالهای نا توان
اما اکنون لحظه ای پرواز را رها نمی کنم
آسمان با من دست یاری داده
و مرا به اوج می خواند
و امروز....
احساس می کنم زندگی یعنی:
یک خدای مهربان.یک دنیا پرواز.......
+ نوشته شده در
Fri 9 Apr 2010ساعت   توسط
|
چو روزی با غمی سنگین ز شهرم کوچ خواهی کرد و من در پرنیان خاطرت در عشق پاک خویش به نرمی
گریه خواهم کرد و در امواج افق فریاد خواهم زد که ای عاشق ترین عاشق سکوت سنگ فرش بادها را
یک زمان پیش کش و در امواج دریاهای رنگارنگ مرا یکدم به یاد آور!
+ نوشته شده در
Fri 9 Apr 2010ساعت   توسط
|